مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

457

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب نهصد و نود و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، معروف پاره‌دوز را چون عفريت برداشته ، بپريد و بر سر كوهى بلند فرود آورد به او گفت : اى آدميزاد ، از اين كوه سرازير شو . شهرى خواهى ديد . بر آن شهر داخل شو كه زن تو هرگز راه بر تو نخواهد يافت و ديگر به تو نخواهد رسيد . پس عفريت ، او را در آنجا گذاشته ، برفت . و معروف مبهوت همىبود تا آفتاب برآمد . آنگاه برخاسته ، از كوه فرود آمده ، شهرى ديد بلند حصار و محكم بنابرآن شهر داخل شد . ديد شهريست كه دل اندوهگين را شادى مىبخشد . آنگاه ببازار شد . اهل شهر چشم بر وى نهاده ، به او تفرج ميكردند و از جامه‌هاى او عجب داشتند كه جامه‌هاى او بجامه‌هاى ايشان نمىمانست . مردى از اهل آن شهر از او سؤال كرد : اى مرد ، مگر تو غريبى ؟ جواب داد : آرى . سؤال كرد كه : از كدام شهرى ؟ جواب داد : از شهر مصرم . سؤال كرد : چه‌وقت از آنجا بيرون آمده‌اى ؟ جواب داد : دى بهنگام پسين از مصر بيرون آمده‌ام . آن مرد بر وى بخنديد و گفت : اى مردمان ، بيائيد و به اين مرد نظاره كنيد و به سخنان او گوش داريد كه او ميگويد كه من از اهل مصرم و دى بهنگام پسين از مصر بيرون آمده‌ام . مردمان همگى بر وى بخنديدند و بر او گرد آمده ، گفتند : اى مرد ، مگر تو ديوانه‌اى كه چنين سخنان ميگوئى و چنان مىپندارى كه دى بهنگام پسين در مصر بوده‌اى و امروز هنگام صبح بدينجا رسيده‌اى ؟ و حال آن‌كه ميانهء اين شهر و شهر مصر ، يك ساله راهست . معروف گفت : من راست مىگويم . ديوانه شما هستيد . اينك نان تازهء مصر با منست و نان بايشان بنمود . نام را ديده ، شگفت ماندند و در عجب شدند . كه آن نان بنانهاى آن شهر نمىمانست . و پيوسته مردم بر او جمع مىآمدند و با يكديگر مىگفتند : اين نان مصر است . برو تفرج كنيم . و معروف پاره‌دوز در آن شهر ، شهره شد . پاره‌اى از مردمان ، او را تصديق مىكردند و